مارکسیسم و کمونیسم

مارکسیسم، علم مبارزه طبقاتی است
مدت بیش از دو سال است که ما با مسئله ای ایدئولوژیک دست به گریبانیم. این مسئله از زمانی آغاز شد که جمعی مائوئیست با کنایه از توانایی پیش بینی مارکسیست ها از چگونگی تغییر شرایط مبارزه طبقاتی یاد کرده و آن را با “طالع بینی” و “کف خوانی” برابر ساختند و از این طریق مارکسیسم را بمثابه علم مبارزه طبقاتی به زیر سوال بردند. از آن تاریخ به بعد، ما چند مطلب در دفاع از علمی بودن اصول مارکسیسم نوشته و در چند مطلب دیگر، با توضیح چگونگی استفاده از این علم در تحلیل ها و راه حل های ارائه شده از طرف ما بر جایگاه علمی مارکسیسم اصرار ورزیدیم.
آنچه که امروزه با نام “مارکسیسم” مشخص شده است، نتیجهِ مطالعات و تحقیقات بشری از آغاز تفکر سیستماتیک و مدون آن است. این علم جامع از سه منبع علم اقتصاد سیاسی، علوم اجتماعی- سیاسی و فلسفه علمی نشأت گرفته که در پیوستگی خود مارکسیست ها را قادر می سازد تا با تحقیق و تحلیل دیالکتیکی از شرایط مشخص اقتصادی، سیاسی و اجتماعی حاضر بتوانند بصورت نسبی احتمالات تغییرات شرایط مبارزه طبقاتی را در مرحله بعدی پیش بینی کنند. همچنین، با استفاده از این علم بتوانند نیازهای مرحله ای طبقه کارگر را برای تغییر شرایط مبارزه طبقاتی به نفع این طبقه تبیین سازند.
مارکس با استفاده از متدلوژی تحقیق دیالکتیک توانست فلسفه اقتصادی زمان خود را بر پایه های علمی قرار داده و در مجموعه “کاپیتال” و “تئوری های ارزش اضافه” فروپاشی ناگزیر سرمایه داری را پیش بینی کند. همچنین، با همین روش همراه با مطالعات گسترده جامعه شناسی بشری و روند تکاملی آن، به کلیدی بودن مبارزه طبقاتی در این روند پی ببرد. مانیفست نیز عصاره این دانش برای تغییر شرایط زندگی پرولتاریا بمثابه طبقه انقلابی است. البته، ما در اینجا سیر تاریخی و نقش کلیه مارکسیست های قرن نوزدهم در تبیین اصول مارکسیسم را لحاظ نکردیم، چرا که این امر در دو یا سه جمله و صفحه قابل بررسی و نقل نمی باشد.
کمونیسم، مارکسیسم نیست
بسیاری هستند که به علت ادغام مارکسیسم در جنبش کمونیستی آنها را قابل تفکیک نمی دانند. گو اینکه این عدم تفکیک از زاویه ای حقیقت دارد. بدین معنی که هر مارکسیستی، به ناگزیر بودن مرحله بعدی تکامل جامعه بشری و محو طبقات اجتماعی و بازگشت شیوه زندگی کمونی معتقد است و تمام هّم و غّم خود را برای هدایت مبارزه طبقاتی کارگران علیه بورژوازی و شیوه تولید و زندگی سرمایه داری به کار می گیرد. اما عکس این امر صادق نیست. یعنی لزوما هر کمونیستی که برنامه حزبی طبقه کارگر را پذیرفته باشد و بر آن مبنی علیه حکومت های سرمایه داری و رفع استثمار در جهت ایجاد جامعه بی طبقه و کمونیستی مبارزه می کند، مسلط به این علم نیست و حتی کمونیست هایی را دیده ایم که آگاهانه مارکسیسم را نفی می کنند. برای اثبات این مدعی می توانیم به تاریخ کمونیسم مراجعه کنیم.
در حقیقت تاریخچه کمونیسم به همان دوران انشعاب جامعه بشری به طبقات اجتماعی باز می گردد. کلیهِ جوامعی که طبقات ممتاز در آنها شکل می گرفتند، با نیروهایی مواجه می شدند که خواهان حفظ روابط و مناسبات کمونی در قبیله شان بوده اند. تشکیل دسته های مسلح خاص و نهایتا دولت های طبقاتی بیانگر همین واقعیت است که طبقات ممتاز بدون سرکوب قهرآمیز نیروهای “کمونیست” در قبیله شان موفق به اعمال حاکمیت خود نشدند. در طول تاریخ ما همواره شاهد آن بوده ایم که طبقات مورد ستم با ایدهِ “محو طبقات” علیه ستمگران به مبارزه پرداخته اند. “کمونیسم دهقانی”، “سوسیالیسم خرده بورژوایی” و … نمونه ای از این تمایلات است.
اما کمونیسمی که ما اینک با آن روبرو هستیم نیز تاریخچه اش به ماقبل مارکسیسم باز می گردد. “اتحادیه کمونیست ها” سالها قبل از پیوستن مارکس و انگلس به ایشان زیر سلطه انواع ایدئولوژی های تخیلی و مذهبی موجود بود. حتی در سال 1843 انگلس پیشنهاد شاپر را برای پیوستن به اتحادیه رد کرده بود. مارکس در اتحادیه دمکرات های بروکسل فعالیت می کرد و انگلس توجه خود را معطوف به رادیکال های جنبش چارتیستی داده بود. این در سال 1847 بود که اصول مارکسیسم در اتحادیه تفوق یافت و اعضای مرکزی آن به مارکس و انگلس اختیاراتی را برای تدوین برنامه و بازسازی تشکیلاتی آن پیشنهاد دادند که برای ایشان قابل قبول بود.
در طول تاریخ جنبش کمونیستی شاهد بوده ایم که طرفداران پرودُن، لوئی بلانک، رابرت اوئن، لاسال و باکونین و یا دیگر غیر مارکسیست ها در انترناسیونال اول عضو بوده و فعالیت می کردند. و یا دسته بوند در حزب روسیه و حتی منشویک ها که مسلما از دید لنین و بلشویکها مارکسیست نبودند،اما حضورشان در حزب کمونیست را به این علت قطع نکردند. حتی پس از پیروزی انقلاب اکتبر و تشکیل کمینترن، در هیچیک از مفادِ ”21 ماده عضویت“ که توسط لنین ارائه شده بود، شرطِ ”مارکسیست بودن“ قید نشده بود. انشعابات مختلف در احزاب کمونیستی بر مبنای ایدئولوژی صورت نمی پذیرفت، بلکه، به علت اختلاف در برنامه حزبی و استراتژی کمونیستی اتفاق می افتاد.
پس می بینیم که از لحاظ تاریخی “کمونیسم” مترادف “مارکسیسم” نیست. گواینکه یک مارکسیست حتما یک کمونیست است. اما، لزوما هر کمونیستی، مارکسیست نیست. چه بسا عده ای خود را “مارکسیست” اعلام می کنند، اما با تعبیرهای من درآوردی و یا اصول اقتصادی و جامعه شناسی بورژوایی چنین ادعایی دارند. متاسفانه این روزها از این نوع مارکسیست ها فراوان دیده می شوند. اما مورد نظر ما ایشان نیستند. مطمئنا وظیفه مارکسیست ها در درون احزاب طبقه کارگر مبارزهِ قاطعانه علیه تئوری ها و راه حلهای بورژوایی و دفاع از اصول برنامه ای است که بر مبنای علم مبارزه طبقاتی تدوین گشته است. مورد نظر ما کمونیست هایی هستند که در نتیجه تجارب خود از مبارزه طبقاتی، و یا آموزشی که توسط دیگر کمونیست ها دیده اند، با خالص ترین نیات، برنامه حزب طبقه کارگر را می پذیرند، بدون آنکه بر علم مبارزه طبقاتی تسلط داشته باشند. اگر ما بخواهیم “مارکسیست” بودن را یکی از شروط عضویت و پیوستن افراد به حزب طبقه کارگر کنیم باعث می شویم تا بسیاری از نیروهای طرفدار استراتژی کمونیستی، سرنگونی حکومت های سرمایه داری، لغو مناسبات سرمایه داری و کار مزدی، و تشکیل “حکومت هایِ شورایی” ،را از پیوستن به حزب طبقه کارگر باز داریم و نتیجتا، این حزب را نیز تبدیل به فرقه دیگری از ده ها فرقه کمونیستی موجود کنیم. در صورتیکه حزب طبقه کارگر باید حتما در بر گیرنده تمامی گروه های کمونیستی معتقد به استراتژی انقلاب جهانی پرولتاریا و برقراری حکومت هایِ شورایی باشد.

بسوی انقلاب

اردیبهشت 1390

Be the first to comment

Leave a Reply

Your email address will not be published.


*