طبقه کارگر و نهاد ”نمایندگی“

در اولین نبرد دو خط مشی رفرمیسم و مارکسیسم در میان کارگران هفت تپه، کمونیست ها مجبور شدند تا برای حفظ منافع طبقاتی کارگران منطقه در مقابل رفرمیست ها عقب نشینی کنند و بگذارند که شکل سندیکایی (اتحادیه ای) جای تجمعات شورایی (با اینکه به این نام خوانده نمی شد) را بگیرد. سوال این نیست که آیا می بایست از شکل سندیکایی حمایت کرد یا نه؟ اصولاً جای کمونیست ها نیست که بخواهند شکل مشخصی از اشکال سازمانی را برای پیشبرد مبارزات صنفی کارگری مطلق سازند و دیگر اشکال را مردود بدانند. چرا که این کارگران می باشند که در مبارزات روزمره ی خود، به تناسب با آگاهی طبقاتی شان، به شکلی از اشکال سازمانی عینیت می بخشند. [[ اگر رفرمیست ها در هفت تپه توانستند شکل سندیکایی را به کارگران آن بقبولانند، بدان علت بوده است که آن کارگران هنوز در توهم امکان رسیدن به خواسته های صنفی از طریق مذاکره و بده بستان با کارفرما و دولت سرمایه داری (سه جانبه گرایی) به سر می بردند.]] متاسفانه شاهدیم که طیف وسیعی از باصطلاح “احزاب کمونیست”، تمام همّ و غم خود را بر روی این موضوع گذاشته اند که آیا “سندیکا” حقانیت دارد یا “مجمع عمومی” یا “شورا” و یا … این خط و نشان های کاذب صرفا برای ایجاد تمایز بین گروهایی است که در اتخاذ استراتژی اپورتونیستی مشترک بوده و نهایتاً از یک قماش اند. وظیفه کمونیست ها اینست که در کلیه تجمعات و سازمان های کارگری شرکت کرده و از آن ها برای انتقال آگاهی علم مبارزه طبقاتی به کارگران استفاده کنند. به نظر من رفقای فعال در شرکت نیشکر هفت تپه نمی بایست صف خود را از سندیکا جدا می کردند. بلکه ایشان باید شکست در یک نبرد با رفرمیست ها را می پذیرفتند و با شرکت فعال و خلاق خود، روابط پرولتری موجود در علم مبارزه طبقاتی را به کارگران می آموزاندند و با شیوع اصول سوسیالیسم علمی، برای پیروزی کارگران در مقابل کارفرما و دولت سرمایه داری، و خط مشی انقلابی در مقابل رفرمیسم، در درازمدت، برنامه ریزی می کردند. البته این رفقا در گزارش خود، اشاره ای به نکات امنیتی نزدیکی به عوامل رفرمیست کرده بودند، که در صورت صحت، عملکردشان را توجیه می کند.

بطور کلی هر علمی دارای شیوه های تحقیق و آموزش ویژه خودش می باشد. شیوه ی تحقیق و آموزش در علم مبارزه طبقاتی، تلفیق تئوری مارکسیستی با پراتیک انقلابی است و جامعه و تجمعات گسترده ی مردمی، بویژه طبقه کارگر، هم موضوع و محل تحقیق در مورد مبارزه طبقاتی می باشند و هم محلی برای آموزش اصول آن به جامعه هستند. پس ما نمی توانیم چشم خود را به تجمعی چون سندیکایی که متشکل از حداقل هزار عضو کارگری است، و در شرکتی وجود دارد که حدود 5 هزار کارگر را به استخدام خود دارد، و از آن مهمتر، در زندگی یک شهر چند ده هزار نفره از کارگران و مردم زحمتکش تأثیر مستقیم دارد، و در استان استراتژیک خوزستان صنعتی واقع شده است، ببندیم و می بایست نیروهای کمونیست موجود در آنجا را تقویت کرده و فعال تر سازیم.

مداخله ی مستقیم توده ای تنها راه رسیدن به اهداف کارگری است

یکی از بنیادی ترین اصول علم مبارزه طبقاتی به ما گوشزد می کند که انقلاب کار توده ها است و بخصوص انقلاب پرولتری اگر قرار است به پیروزی برسد، یعنی حکومت و ماشین دیکتاتوری بورژوازی را در هم شکند و حکومت شوراها، یعنی ابزار اعمال دیکتاتوری پرولتاریا را جایگزین آن کند تا راه تغییر ساختار جامعه سرمایه داری و روابط و مناسبات آن را به روی طبقه کارگر بگشاید، تنها راهش مجهز نمودن طبقه کارگر به سوسیالیسم علمی و سازمان های طبقاتی مورد نیازش، بخصوص حزب طبقه کارگر است. و این مهم تنها می تواند با درگیر ساختن وسیع ترین تعداد توده های کارگری در مبارزه طبقاتی علیه سرمایه داری حاصل شود.

بورژوازی در چنین مقاطعی در مقابل محقق شدن این اصل ایستادگی کرده و با نفوذ در صفوف کارگران و تبلیغ و اجرای سیاست های تفرقه افکنانه و سازشکارانه کوشش می کند تا از درگیر شدن توده های کارگری در مبارزه طبقاتی جلوگیری کند. یکی از صوّر این تلاش ها سرکوب مستقیم است که با بالا بردن هزینه مبارزه برای کارگران از طریق اخراج دسته های مبارز ایشان و دور ساختن شان از محیط کاری و حبس و زندانی کردن رهبران آنها است. ما شاهدیم که حکومت اسلامی در استفاده از ابزار سرکوب خود صرفه جویی نکرده و در مواقع لازم با تمام قدرت قهریه ی طبقاتی اش به مقابله با آن بخش از طبقه کارگر که به میدان مبارزه ی رو در رو کشانده شده اند،روی می آورد. اما تاریخ مبارزه طبقاتی، هم به ما و هم به طبقه حاکمه، نشان داده است که در مقاطعی که جان به لب کارگران رسیده است و دیگر نمی توانند شرایط زندگی مرگباری که به ایشان تحمیل شده است را تحمل کنند، شیوه ی سرکوب، یا “چماق”، کارایی خود را از دست می دهد و به جای آنکه توده های کارگری را از میدان مبارزه روگردان کند، تعداد گسترده تری را به مبارزه می کشاند. بیش از دو قرن است که بورژوازی این واقعیت را آموخته و برای آنکه از درگیری های مستقیم با کارگران اجتناب ورزد از مهره هایی در درون کارگران استفاده برده و با شیوع سندیکالیسم در میان کارگران به همان اهداف می رسد.

سندیکالیسم، دیدگاهی است لیبرالی که اساسش بر برداشت بورژوازی از “نمایندگی” استوار می باشد. این تئوری بورژوازی که قدمتش به قرن هفدهم میلادی باز می گردد و می توان آن را در تز های “هوبز” و “لاک” پیدا کرد (که نهایتا در نظریات “منتسکیو” به نهایت پختگی اش می رسد) اصل را بر این می گذارد که اجتماع بشری بواسطه طبیعت تجاوزکارانه ی بشر، در حالت یک اغتشاش و آشفتگی همگانی و یا “جنگ همه علیه همه” به سر می برده است. تا اینکه در طول تاریخ، بشر متوجه می گردد که با تداوم این وضعیت چیزی جز نابودی عمومی در انتظارش نیست. پس افراد تشکیل دهنده جامعه از حقوق تصمیم گیری و اختیارات اجرایی خود می گذرند و آن را به “نماینده” و یا “نمایندگان” خود تفویض می کنند. عده ای از ایشان که معتقدند این تفویض اختیارات باید قدرت را به یک نفر تحویل دهد، بنیانگذاران دیکتاتوری فردی بورژوازی بودند. و دیگرانی که معتقد بودند که این اقدام باید قدرت را به دست عده ای از نمایندگان منتقل کند، مبلّغین نوعی الیگارشی طبقاتی، یا نظام سیاسی پارلمانی، می باشند. برخلاف نظریات استبدادی هوبز، در تزهای جان لاک و منتسکیو و اخلاف ایشان، “نمایندگی” از طریق انتخابات شکل می گیرد. که امروزه معتقدین به آن، نامش را “دمکراسی” گذاشته اند. در واقعیت تفاوت چندانی نمی کند. چه این نمایندگان با زور شمشیر حقوق مردم را از ایشان سلب کنند و یا اینکه مردم به دست خود آن را به عده ی معدودی تسلیم نمایند، نتیجه اش شکلگیری نهادی از معدود افرادی از جامعه می باشد که نسبت به دیگران دارای امتیاز و مقام ویژه ای می باشند و منافع مشترکی در حفظ این امتیاز و مقام، یا به عبارت ساده تر “قدرت”، دارند. چنین دیدگاهی از “نمایندگی”،در جامعه سرمایه داری، همواره مورد تأیید و حمایت طبقه حاکمه بوده است. چرا که یا این “نمایندگان” از میان ایشان برگزیده می شوند، یا به محض اینکه از میان مردم سر بیرون آورده و تبدیل به جمع ممتازی می گردند، در “حفظ قدرت”، هم-منفعت و هم-هدف با سرمایه داران شده و به بخشی از طبقه حاکمه تبدیل می شوند. به همین علت است که “نمایندگان مردم” در قوه مقننه، ضد مردمی ترین قوانین را پیشنهاد کرده و به تصویب می رسانند و یا “نمایندگان مردم” در قوه مجریه، سیاست هایی را اجرا می کنند که سرمایه داران را پولدارتر و فقرا را فقیر تر کرده و هنگام اعتراض مردم به این بی عدالتی ها، خونین ترین سرکوب ها را به ایشان تحمیل می کنند. چرا که دقیقاً هنگامیکه “نماینده ای” از بدنه مردم جدا شود و در موقعیتی ممتاز قرار بگیرد، دیگر شرایط “مردم” بودن را از دست داده و در موقعیت “ممتاز” و “قدرت” قرار دارد.

چنین شکلی از رابطه بین انسان ها در روند مبارزه طبقاتی سرمایه داران علیه روابط فئوالی و برای تأمین اهداف آن طبقه شکل گرفت. یعنی مثلاً در انگلستان، پارلمان متشکل از نمایندگان بورژوازی و خرده مالکان، با ادعای “نمایندگی” تمام اهالی آن جزیره، به مبارزه علیه سلطنت و دربار پرداخت. و یا در فرانسه نیز، هنگام عقب نشینی دربار در مقابل مبارزات مردمی، حکومت سلطنتی و شاه، مبتکر فراخواندن مجلس سنتی متشکل از فئوال های بزرگ و کوچک و بورژازی شهری (نمایندگان اصناف) شدند که در آن شرایط، با ادعای “نمایندگی” آحاد ملت در مقابل سلطنت مطلقه قرار گرفتند. اصولاً نهادهای اجتماعی در روند مبارزه طبقاتی و بر مبنای اهداف طبقات خاص ظاهر می گردند. این نوع از “نمایندگی” نیز، در تاریخ جوامع بشری، بر مبنای نیاز طبقه سرمایه دار برای رسیدن به اهداف خاص طبقاتی اش شکل گرفته و ظاهر شد. درست مثل لباسی که خیاط باندازه و مناسب جثه ی فرد مشخصی می دوزد. در اینجا خیاط، مبارزه طبقاتی بوده که چنین نهاد “نمایندگی” را بر مبنای شرایط اجتماعی و اهداف طبقاتی بورژوازی، یعنی مطابق با جثه ی سرمایه داری دوخته است. بنابراین، جای تعجب ندارد که چنین الگویی از رابطه “نمایندگی” برازنده طبقه کارگر نباشد. در واقعیت تاریخی نیز دیده ایم که هرگاه طبقه کارگر چنین رابطه ای را در میان خود برقرار ساخته است، و با برگزیدن نمایندگانی از صفوف خود، با سلب اختیار از خود و انتقالش به ایشان، جایگاه ممتازی را به آنها اعطا کرده است، تنها به اهداف سرمایه داری خدمت کرده و نتیجه ای برای ارضاء نیازهای طبقاتی کارگران نداشته است. به همین تاریخچه ی سندیکاها و اتحادیه ها نظر بیافکنیم. این اشکال از نهادهای کارگری تنها تا زمانی موفق به پیشبری اهداف طبقه کارگر بودند که کلیه بدنه ی کارگران در تمامی شئون و ابعاد مبارزه مداخله داشته اند. یعنی، دوران های آغازین این تشکلات در قرن نوزدهم و دو سه دهه از قرن بیستم! اما با برقراری “نمایندگی” دوره ای، و جدا از بدنه ی کارگران، رفته رفته، این نهادها تبدیل به ابزار بورژوازی برای تحمیل اراده ی طبقاتی شان به طبقه کارگر شدند. مثال های تاریخی سازش و همدستی “نمایندگان” کارگری با کارفرمایان، تا حد چماقداری ایشان علیه توده های کارگری، بسیار زیاد است.

طبقه کارگر جهانی در روند مبارزه طبقاتی خود، رابطه دیگری از نهاد “نمایندگی” را معرفی کرده است. همانطور که گفتیم، نهاد “نمایندگی” تنها زمانی مناسب شرایط طبقاتی و تأمین کننده اهداف کارگران است که کلیه بدنه ی کارگری در تمام سطوح فعالیت آنها مداخله ی مستقیم داشته باشد. چنین رابطه ای را، از لحاظ تاریخی در کمون پاریس شاهد بودیم. و یا هم اکنون در بخش هایی از آمریکای مرکزی، به خصوص ایالات چیاپاز و اوحاکای مکزیک مشاهده می کنیم. اگر هم نخواهیم راه دور برویم، آن را در یکسال نخستین مبارزات هفت تپه شاهد بودیم که در جلسات همگانی “نمایندگانی” برای پیشبرد وظایف تعیین شده انتخاب می شدند و کاملاً تسلیم به اختیارات این جلسات بودند. مبارزه طبقاتی کارگران در طول تاریخ، چنین شیوه ای از الگوی “نمایندگی” را برازنده ی هیبت طبقاتی کارگران ارائه داده است و هر زمان که “نمایندگان” طبقه کارگر از بدنه ی مداخله گر آن جدا گشتند و برای خود جایگاه ویژه و ممتازی قائل شدند، سیر نزولی این مبارزات را باعث گشتند. ما نهایتاً می توانیم از نقطه آغاز شکست انقلاب روسیه مثال بزنیم که هنگامی آغاز گشت که “حزب بلشویک” حکومت را منحصراً به دست آورد و در انتخابات شوراها اعمال نفوذ کرد تا نمایندگان خودش بر جایگاه “نمایندگی” تکیه بزنند. نتیجه اش هم افول قدرت شوراها بمثابه اعمال طبقاتی قدرت سیاسی بود، و این افت قدرت به جایی رسید که دیگر، حتی حزب بلشویک نیز نیاز تسلطش بر آنان را از دست داد و رسماً، انحلالشان را اعلام نمود.

از این تعاریف و مثالها نتیجه می گیریم که از دیدگاه طبقاتی کارگران، “نمایندگی”، زمانی معنا و مفهوم واقعی خود را می یابد که جمعیت انتخاب کننده اختیار تصمیم گیری و اجرای تصمیمات را برای خود حفظ کند و به نمایندگان منتخب تنها مسولیت انتقال و یا اجرای کامل تصمیمات موخذه جمعی را بدهد. طبق چنین رابطه ای، جمع، اختیار آن را خواهد داشت که هر زمان و در هر مقطعی که صلاح بداند، نمایندگانش را عزل کرده و در صورت نیاز به داشتن نماینده، دیگران را انتخاب کند. پس اساسنامه ی یک جمع کارگری، خواه سندیکا باشد یا اتحادیه و یا …، اولا باید مجمع عمومی و یا کمیته کارخانه و یا جلسات عمومی را بعنوان نهادی دائم به رسمیت بشناسد که کلیه اختیار تصویب کلیه ی طرح ها و پیشنهادها را بصورت انحصاری داشته باشد و برای نمایندگان هیچ اختیاری به جز اجرای بی قید و شرط تصمیمات جمعی قائل نشود و نمایندگی افراد را برای هیچ دوره زمانی ای تضمین ننماید. و مهمتر از این اقدام رسمی، کلیه توده های یک مجتمع و یا منطقه می بایست فعالانه در تمامی سطوح آن شرکت داشته باشند. هر زمان که این حقوق از نیروی مادی پیشبرنده ی آن محروم شود، نتیجه ای جز انحلال آن نخواهد داشت. چه این انحلال قطعی و کامل باشد، و چه آنکه نماینگان به حال خود رها شده تا کلیه اختیارات را قبضه کنند. بنظر من اینست الگوی “نمایندگی” برازنده ی جایگاه تاریخی طبقه کارگر و مناسب با منافع و اهداف آن!

احمد فارسی
اردیبهشت 1388

Be the first to comment

Leave a Reply

Your email address will not be published.


*