گفت و گو با بینا داراب زند و علیرضا جباری درباره ادامه‌ی شکنجه و اعدام زندانیان سیاسی در زندان گوهردشت

گرچه زندان گوهردشت توسط رژیم پهلوی بنیاد نهاده شد، اما این زندان همسن حکومت‌ اسلامی است. شاه فرصت نکرد آن را به اتمام و بهره برداری برساند. در نخستین روزهای پس از انقلاب که تمام اعمال رژیم گذشته نادرست و جنایت‌کارانه به نمایش درمی‌آمد، تلویزیون سراسری در یک برنامه‌ی ویژه، تصاویری از زندان نیمه‌تمام گوهردشت پخش کرد، و همزمان، حکومت ساقط شده را، از جمله به دلیل ساختن چنین زندان‌هایی به باد ناسزا و انتقاد گرفت. هنوز دود آتش انقلاب فرو ننشسته ‌بود که بولدوزر سرکوب به حرکت درآمد و آنچه را که «ضدانقلاب» نامیده می‌شد زیر خود له کرد. اگرچه زندان‌های موجود بسیار بیش از ظرفیت خود جوان و پیر و زن و مرد و گاه کودک در خود جای داده‌بود و زیرزمین‌های بسیاری از مساجد یا ساختمان‌های مصادره شده نیز تبدیل به بازداشتگاه شده‌بود، چیزی نگذشت که رژیم جدید به زندان‌های جدید نیاز پیدا کرد. گوهردشت یکی از اولین زندان‌هایی بود که رژیم برآمده از انقلاب اسلامی به گشایش آن همت گماشت. این محل که دیرتر به زندان «رجائی شهر» تغییر نام داد، در تابستان ١٣٦٧ به صحنه‌ی یکی از فاجعه‌بارترین جلوه‌های توحشی ضد انسانی بدل شد.

بینا داراب‌زند یکی از گرفتاران زندان گوهردشت است. او که اوایل آگوست ٢٠٠٦ پس ازپایان دوران محکومیت خود آزاد شد، دوسال گذشته را در اوین – شناخته شده ترین زندان ایران- و گوهردشت سپری کرده‌است.

او متولد ١٣٣٦ (١٩٥٧) فارغ التحصیل دبیرستان «جان اف کندی» در ساکرامنتو است و تحصیلات دانشگاهی خود را در همان شهر در کالج «کاسوم نس» و دانشگاه ایالتی کالیفرنیا در رشته‌ی حسابداری و مدیریت بازرگانی گذارنده ‌است. داراب‌زند در همان سال‌ها فعالیت خود را در «کنفدراسیون جهانی دانشجویان» آغاز کرد و در ١٨ سالگی به عنوان دبیر فرهنگی اتحادیه‌ی دانشجویان ایرانی در آمریکا انتخاب شد.
با آغاز انقلاب ١٣٥٧ به ایران آمد، پس از آغاز سرکوب‌ها به آمریکا بازگشت، و در سال ١٣٦٥ دوباره به ایران مراجعت کرد.

در سال ١٣٨٠ در کنار جنبش دوباره جان گرفته‌ی دانشجویی قرار گرفت. در تابستان ٨١ بازداشت و به اوین منتقل، و پس از مدتی آزاد شد. در مرداد ١٣٨٣ در یک حرکت حمایتی برای آزادی زندانیان سیاسی، در مقابل دفتر سازمان ملل متحد در تهران دوباره بازداشت شد، به اتهام اقدام علیه امنیت کشور به دوسال حبس محکوم شد.

علیرضا جباری، نویسنده و مترجم، عضو کانون نویسندگان ایران و برنده‌ی جایزه حقوق بشری هلمن – هَمِت نیز بخش عمده‌ی دوران محکومیت خود را در زندان گوهردشت گذرانده‌است. او در اکتبر ٢٠٠٤، تحت فشار جهانی، به ویژه تحت تاثیر نامه‌ی ایزابل آلنده به رئیس جمهور وقت ایران از زندان آزاد شد. برای تهیه‌ی این نوشتار درباره‌ی زندان گوهردشت با علیرضا جباری و بینا داراب‌زند گفت‌و‌گو کرده‌ایم.

بینا داراب‌زند درباره‌ی دستگیرشدن خود می‌گوید: “یکی از٣٦- ٣٥ نفری بودم که در ٢٧ مرداد ١٣٨٣ در تجمع مقابل دفتر سازمان ملل در تهران دستگیر شدم. ٦٠ روز در انفرادی بند ٢٠٩ بودم. بعد به بند عمومی اوین منتقل شدم. در شعبه‌ی ٢٦ دادگاه انقلاب تهران به اتهام اقدام علیه امنیت کشور و تشکیل هسته‌های مخفی به سه سال و نیم زندان محکوم شدم. دیرتر دادگاه عالی اتهام اخیر را مردود شناخت و محکومیت مرا به ٢ سال کاهش داد.”

اگر ٦٠ روز انفرادی – که حامل فشار روحی فراوان بر زندانی است- به حساب آورده نشود، او تحت شکنجه‌ی مستقیم جسمی قرار نگرفته، اما چندین بار مورد سوءقصد قرارگرفته‌است. وی درباره‌ی دوران اسارت خود در «گوهردشت» می‌گوید: “شش ماه در بند قاتلان بودم که عملا با فشارهای روحی ویژه همراه بود.”

علیرضا جباری داستان متفاوتی دارد. او پس از مصاحبه‌ای با نشریه‌ی ایرانی «شهروند» که در کانادا منتشر می‌شود، در ژانویه ٢٠٠٣ در محل کار خود در مرکز نشر دانشگاهی بازداشت شد. چهل روز در زندان انفرادی تحت بازجویی همراه با شکنجه بود. به جز گفت‌وگوی کوتاه تلفنی با همسرش با هیچ کس از جمله با و کیل مدافع تماسی نداشت. او وادارشدن به تحمل سرما، کشیدن سبیل، ناسزاگویی‌های مداوم، ضرب و شتم و از این قبیل را به عنوان اشکال شکنجه‌ی خود یاد می‌کند.

علیرضا جباری که پس چهل روز آزاد شده‌بود، به دلیل انجام مصاحبه‌ای دیگر و توضیح آنچه طی بازداشت بر او رفته‌بود، شب پیش از عید نوروز (مارس ٢٠٠٣) دوباره دستگیر و در محاکمه‌ای یک ساعته بدون حضور وکیل، به زندان و شلاق محکوم شد. دوران اقامت او در زندان قدیمی قصر آغاز شد و به دلیل تعطیل شدن این زندان به گوهردشت کرج فرستاده شد.

او که در هفتمین دهه‌ی زندگی قرار دارد و از بیماری قلبی رنج می‌برد، می‌گوید: “در گوهردشت داروهای قلبی مرا به من ندادند. چندین هفته تلاش لازم بود تا داروهای خودم را با پرداخت پول از آن‌ها باز پس بگیرم.” او همچنین به دلیل در اختیار نداشتن لباس‌هایش و کمبود روانداز به زکام مزمن دچارشده ‌بوده‌‌است.

داراب‌زند دوران اسارت خود در بند یک زندان گوهر دشت را چنین تصویرمی‌کند: “هم‌بندی‌ها همه محکوم به اعدام و قصاص بودند. آن‌ها به این محل نه به چشم جایی موقت که روزی از آن خارج می‌شوند، بلکه به عنوان آخر خط خود نگاه می‌کردند. هر شب درگیری وجود داشت و در بسیاری موارد درگیری‌ها به مجروح شدن و حتی مرگ افراد می‌انجامید.

در همین دوران گزارش‌های بسیاری درباره‌ی شرایط زندانیان عادی گوهردشت توسط یک گروه حقوق بشری دانشجویی به نام «کمیته‌ی دانشجویی دفاع از زندانیان سیاسی» بر روی سایت‌های اینترنتی منتشر می‌شد. سخن‌گوی گروه مذکور، خانم شیوا نظرآهاری، تأیید می‌کند که منبع این گزارش‌ها آقای داراب‌زند بوده‌است. داراب‌زند دراین گفت‌و‌گو آن گزارش‌ها را تأیید می‌کند و ادامه می‌دهد: “زندانیان این بند برای خود کاروکاسبی راه انداخته‌اند. فروش مواد مخدر و قمار جزء لاینفک زندگی آن‌هاست. وقتی یک نفر بدهکار است و توان پرداخت ندارد به او حمله می‌شود. گاه در خواب یا در بیداری از پشت به چنین فردی حمله می‌شد. در آن مقطع ششصد نفر درآن بند بودند که این شیوه‌ی عادی زندگی شان شده‌بود. نتیجه‌ی این درگیری‌ها جراحت‌های هرروزه و تقریبا هفته‌ای یک قتل فجیع بود.”

او به یک نمونه از این حملات که خود شاهد بوده‌است اشاره می‌کند: “در یک مورد جوانی توسط بیست نفر مورد حمله قرار گرفت. او را چون آبکش با چاقو و یا آنچه خودشان «تیزی» می‌نامیدند سوراخ سوراخ کردند. او طی چند دقیقه زیر ضربات وارده جان داد.”

بینا داراب‌زند درباره‌ی تاثیر این وقایع بر خودش می‌گوید: “دیدن این صحنه‌ها می‌توانست دلیل آن شود که تمام باور خود به انسانیت را از دست بدهیم؛ اما خوشبختانه قادر به تجزیه تحلیل شرایط بودیم و این صحنه تنها سبب می‌شد که در باورهای انسانی خود پای‌بندتر شوم.”

این فعال سیاسی درباره‌ی آمیختگی زندانیان سیاسی و غیرسیاسی در زندان گوهردشت توضیح می‌دهد: ” اگر به خاطر داشته باشید، در زمستان ١٣٨٣ و بهار ١٣٨٤ در زندان اوین و گوهردشت اعتصاب غذا و اعتراضاتی شد تا تفکیک زندانیان بر اساس جرم صورت گیرد. در نتیجه‌ی این اعتراضات در تیر ماه ١٣٨٤، در گوهردشت یک بند سیاسی ایجاد کردند و بسیاری از زندانیان سیاسی به این بخش منتقل شدند. این مکان فرعی بند ٢ نام دارد.”

کسری تهرانی: می‌دانید گنجایش زندان گوهردشت چند نفر است و در واقع چند نفر در آن زندانی هستند؟

بینا داراب زند: در آنجا شش «اندرزگاه» وجود دارد که هر کدام از آن‌ها از سه سالن تشکیل شده اند. هر «اندرزگاه» تقریبا ٨٠٠ زندانی را در خود جای داده‌است. اما فکر می‌کنم گنجایش رسمی «اندرزگاه»‌ها بیش از ٦٠٠ نفر نباشد. در مجموع حدود پنج هزار نفر در بخش‌های رسمی زندانی هستند. البته گاه زندان چنان پر می شد که راهروها، مساجد و حسینیه‌ها و گاه حتی دستشویی‌ها را پر از زندانی می‌کردند.”

منظور از بخش‌های رسمی چیست؟

در آنجا شایعاتی وجود داشت که از وجود بندهای غیر رسمی حکایت می‌کرد. گفته می‌شد زندانیان القاعده در آنجا نگهداری می‌شوند.

تا چه حد می توان این شایعات را جدی گرفت؟

ما شواهدی را ملاحظه کردیم که بر وجود این بخش‌ها حکایت می‌کرد. هنگامی که من هنوز در زندان بودم شورشی صورت گرفت که در تمام زندان پیچید و خبر آن را من خودم به خارج از زندان گزارش کردم. این شورش واقعا وجود داشت اما در هیچ یک از شش «اندرزگاه» آثاری از آن نبود، در نتیجه می‌بایست بخش‌های غیر رسمی وجود داشته باشد.

چه شواهدی حاکی از آن شورش بود؟

ما لشکرکشی نیروهای ضدشورش را شاهد بودیم و محسوس بود که آن‌ها در زندان مشغول انجام ماموریت خود هستند.

گفتید همه سیاسی‌ها به فرعی پنج بند دو منتقل نشدید. آیا از سیاسی‌های بند‌های دیگر کسی را می‌شناسید؟

واقعیت این است که تنها افرادی که به رسانه‌ها دست رسی داشتند به بند سیاسی منتقل شدند. یعنی افرادی که شناخته شده‌بودند. بقیه زندانیان سیاسی در اندرزگاه‌های مختلف پراکنده هستند و تخمین دقیقی درباره‌ی تعداد آن‌ها وجود ندارد. من بارها از مدیریت زندان خواستار ارائه لیست زندانیان سیاسی شدیم اما آن‌ها امتناع کردند به تخمین من تعداد کل سیاسی‌های گوهردشت بالای سی نفر بود. آقای حجت زمانی از جمله زندانیان سیاسی بود که با وجود شناخته شده بودن به بند سیاسی انتقال نیافت و در زمستان ١٣٨٤ اعدام شد. زمانی ما در بند سیاسی ١١ نفر بودیم اما به مرور ما را پخش کردند. آقای ارژنگ داودی به زندان بندرعباس تبعید شد. من به همراه آقای پورمنصوریان به اوین منتقل شدیم. الان هفت نفر در بند سیاسی باقی مانده‌اند. البته ما از وجود برخی افراد که در بند سیاسی نیستند اما به رسانه‌ها دسترسی دارند آگاه هستیم. آقای اسد شقاقی، در بند شش، دوست من آقای بهبودی تبعیدی دیگری است که از اوین به گوهردشت فرستاده شده‌بود و در بند فرهنگی پنج نگهداری می‌شد.

داراب‌زند درباره‌ی احساس خود به زندانبانانش می‌گوید: این نظام زندان‌بانانش را به گونه‌ای انتخاب می‌کرد که از وفاداران پایبند نظام بودند. من بیش از ٥٠-٦٠ زندان‌بان تجربه کردم. شاید به جرأت بتوانم بگویم تنها ٢-٣ نفر مطابق قانون و آیین‌نامه با ما برخورد می‌کردند. اکثرا اما، ما را به عنوان دشمن می‌دیدند و در نتیجه خود را موظف می‌دیدند که آزارمان دهند. این رفتارها طبیعتا احساس نفرت ایجاد می‌کند. اما اگر روزی امکان برخورد با آن‌ها وجود داشته باشد، شخصا تنها برخورد قانونی و حقوقی با آن‌ها را تجویز می‌کنم نه فراتر.

بینا داراب‌زند در ارتباط با هجدهمین سالگرد اعدام‌های ١٣٦٧اشاره می‌کند: “طبق اطلاعات موجود بخش بزرگی از آن اعدام‌ها در زندان گوهردشت صورت گرفت. امروز در رفتار زندان‌بانان و حاکمان نسبت به آن دوران تفاوت‌های بزرگ را می‌توان سراغ کرد.”

اما از دیدگاه وی این تفاوت‌ها به دلیل «تغییرماهیت» رژیم نیست. او از دست دادن پایگاه مردمی را که رژیم در آن دوره داشت و در نتیجه‌، ضعف حاکم بر حکومت را دلیل اصلی تغییر برخوردها می‌داند: “به نظر من تلاش مسئولان در زندان گوهردشت همواره سخت‌تر کردن شرایط برما زندانیان بود. تا زمانی که رژیم احساس قدرت می‌کرد از هیچ جنایتی در حق مردم و از جمله زندانیان سیاسی فروگذار نکرد و اگر امروز دست کم ظاهر امر را رعایت می‌کند به علت ضعف است.”

بینا داراب‌زند که مدتی پیش به اوین منتقل شده‌بود، یکی از افرادی است که آخرین ساعات زندگی اکبر محمدی را با وی گذرانده‌ و یک هفته پیش از پایان محکومیت و آزادیش، شاهد مرگ اکبر محمدی بوده‌است. در خارج از زندان نیز با او آشنایی داشته‌ و از سه ماه پیش ازآزادی با اکبر محمدی رابطه‌ای دوستانه و نزدیک داشته و با وی بحث‌های مفصلی درباره‌ی مسائل روز می‌کرده‌است. داراب‌زند درباره‌ی آخرین روزهای اکبر محمدی می‌گوید: “جز سه روز که او در بهداری بود، درکنار وی بودم و بویژه ساعت آخر را بر بستر مرگ او گذراندم. البته، اگرچه اکبر در وضعیت بدی به سرمی‌برد، اما هیچیک از ما باورنمی‌کردیم که این جوان مقاوم و شجاع از دست برود.”

به گفته‌ی داراب‌زند، تمام همبندان از اکبرمحمدی می‌خواستند که اعتصاب غذا را متوقف کند، اما زندان‌بانان اکبر را در وضعیتی قرار داده‌بودند که چاره‌ای جز ادامه‌ی اعتصاب غذا نداشت. خواسته‌های او به حق بودند و حداقل چیزی که یک زندانی بیمار می‌تواند طلب کند.

داراب‌زند می‌گوید که همبندان، اکبر محمدی را سه بار به بهداری بردند اما او در بهداری پذیرفته نشد: “او روز یکشنبه اعتصاب غذا را آغاز کرده‌بود و سرانجام بعد از وخامت شدید وضعیتش و فشار ما، در٣ بامداد پنج شنبه بهداری زندان وی را پذیرفت. سه روز بعد که به بند منتقل شد، در یک ساعتی که هنوز زنده ‌بود گفت نه تنها کاری برایش نکرده ‌بودند، بلکه مورد ضرب و شتم هم قرار گرفته‌ بود.”

حضور اکبر محمدی در بهداری همزمان بود با ملاقات تعدادی از نمایندگان مجلس از زندان. به گفته‌ی داراب‌زند از قول
اکبرمحمدی: “در همان یک ساعت آخر که زنده بود توضیح داد که چگونه در بهداری کتکش زده‌بودند، به دستانش دستبند زده و دهانش را بسته بودند تا با ایجاد صدا جلب توجه نمایندگان را نکند. بر کمر او آثار کبودی و بر مچ دستانش جای دستبند بود و اینها نشان می‌داد که اظهاراتش اغراق آمیز نیست.”

بینا داراب‌زند می‌گوید که با زندانیان بند کارگری که در بهداری کار می‌کردند گفت‌و‌گو کرده‌است و آن‌ها شهادت داده‌اند که موحدی، رئیس بهداری زندان، رسما به ریاست زندان اطلاع داده بوده‌است که به دلیل یک سکته‌ی قلبی خفیف ادامه‌ی اعتصاب غذا برای اکبر محمدی برابر با مرگ خواهد بود. موحدی به عنوان پزشک توصیه کرده‌است که به اکبر اجازه داده شود تا در خارج از زندان به مداوا بپردازد. اما مسئولین زندان در پاسخ می‌گویند که اکبر را به بند می‌فرستند “تا درآنجا بمیرد.”

بینا داراب‌زند در ادامه از قول اکبر محمدی می‌گوید: “یکی از معاونین زندان از او خواسته بوده‌است که اعتصاب غذای خود را بشکند و در برابر پاسخ منفی اکبر، به او گفته بوده‌: “در این صورت تو را به بند می‌فرستم تا در آنجا مثل سگ جان بکنی.”
داراب‌زند درباره‌ی آخرین لحظات اکبر محمدی می‌گوید: ” تقریبا یک ساعت از بازگرداندن او به بند می‌گذشت. دوستان در حال تعویض لباس‌های او بودند که طی سه روز گذشته عوض نشده بود. ناگهان صورتش متورم و دندان‌هایش کلید شد. هنوز بر روی برانکار قرار داشت. دوستان برانکار را برداشتند و به سوی بهداری زندان روانه شدند. کمی بعد در کمال ناباوری شنیدیم که تمام کرده‌است.”

در ادامه، او معاون رئیس زندان را مسولین مستقیم مرگ اکبر محمدی می‌نامد: “پزشک تایید کرده‌بود و آقای معاون و دیگر مسئولین حاضر در آن لحظه، می‌دانستند که فرستادن اکبر به بند با مرگ وی برابر است. او نیاز به رسیدگی پزشکی در خارج از زندان داشت، اما آن‌ها وی را به بند فرستادند؛ جایی که حتی یک آسپرین وجود نداشت. اما ادامه‌ی مسولیت متوجه دادستانی و وزارت اطلاعات است. آن‌ها با آگاهی از این که اکبر محمدی به دلیل بیماری نمی‌توانست در زندان نگهداری شود، وی را دوباره دستگیر کردند و به زندان آوردند. به این ترتیب در مسئولیت مرگ وی سهیم هستند.”

بینا داراب‌زند، فعال سیاسی و زندانی اوین و گوهردشت این گفت‌وگو را با بزرگداشت یاد اعدام شدگان تابستان ١٣٦٧ به پایان می‌برد. علیرضا جباری، نویسنده و مترجم نیز که مزه‌ی سختی‌های گوهردشت را با پوست و استخوان خود چشیده‌است، در پایان می‌گوید: “آن‌ها آگاهانه رفتند تا درخت آزادی در این سرای مغموم بارور شود.”

Be the first to comment

Leave a Reply

Your email address will not be published.


*