مائو، نپال و طبقه کارگر ایران!

پس از انتشار مقاله ی “دمکراسی نوین” مائو، رویزیونیسم یا سوسیالیسم علمی” و همزمان شدن اش با پیروزی مائوئیست های نپال در انتخاباتِ مجلس موسسان آن کشور مقالات بسیاری در حمایت از مائو و مائوئیسم منتشر گشت که متاسفانه هیچ یک از آنها به انتقادات و سوال هایی که من در نگارش آن مقاله مطرح کرده بودم پاسخی نداده و فقط روی این نکته پافشاری می کردند که استراتژی مائوئیسم در نپال پیروز گشت. این دوستان بیخود به خود زحمت دادند که نیروی تفکر خود را در تفسیر حرکت مائو ئیست های نپالی مصرف کنند، چرا که اصولا من نگفته بودم که چنین استراتژی ای پیروز شدنی نیست. مگر در چین، ویتنام، کوبا، کامبوج و … پیروز نشده بود که این دوستان لازم دانستند پیروزیِ مائوئیست های نپال را در یک انتخاباتِ پارلمانی و لیبرالی به ما گوشزد کنند؟ انتقاد من به تئوری “دمکراسی نوین” و “انقلاب چند مرحله ای” از دیدگاه پراگماتیک بودن آن نبود که این دوستان فکر کنند که گویا با نشان دادنِ تجربه مائوئیست های نپال، “من را سر جایم نشاندند.” بلکه من به این نکته تأکید کردم که پیروزی ” دمکراسی نوین” در چین و کشورهای دیگر، نه تنها به نفع طبقه کارگر نبود و راهی را برای رسیدن به اهداف طبقاتی پرولتاریا نشان نداد، بلکه حتی مخالفِ ادعای مائو در پیشرفت سریع نیروهای مولده در چارچوب روابط و مناسبات سرمایه داری عمل کرد. همانطور که گذر تاریخ نشان داد، کشورهای “دمکراتیک نوین” اینک از عقب افتاده ترین کشورهای سرمایه داری جهان با حکومت های دیکتاتوری و استبدادی بورژوا-بروکراتیک می باشند. فقط کشور چین است که زمانی پله های رشد سریع را تجربه کرد که مرزهای خود را برای ادغام در سیستم سرمایه جهانی به روی امپریالیست ها گشود. اینک کمتر کسی معتقد به سوسیالیست بودن جامعه و حکومت چینی است. و اما امیدواریم که حداقل در سال 2100 نپال خرید کامپیوتر را برای شهروندانش آزاد اعلام کند. (1)

اما اگر راستش را بخواهید، عاقبت هیچیک از این کشورها بطور مشخص مرا ناراحت نکرده است. درست است که در همبستگی با پرولتاریای این کشورها، از اینکه دستاویز بورژوازی بومی شان برای یافتن موقعیت بهتری در سیستم جهان سرمایه داری شدند مغمومم ، اما پراتیک مشخص ما در ایران است. آنچه مرا بیش از هر چیز دیگری ناراحت و نگران کرده، عدم شجاعت و جسارت روشنفکر ایرانی در برخورد به اشتباهات و شکست های تجربه ی سوسیالیسم در ایران است. اینکه چگونه فرهنگ “پدر سالاری” حاکم بر اذهان ما مانع انجام وظیفه ی تاریخی مان گشته و به جای تحقیق و تفحص جدی و علمی در جستجوی “چراها” ، به تکیه دادن به مسند “روشنفکری چپ” و جمع کردن تعدادی روشنفکر جوان و دانشجو به دور خویش قانع گشته ایم. چقدر این “اپوزیسیون” همراه با عارف بودن تان برای بورژوازی ایران ارزان تمام شده است. در صورتیکه نقش بسیار تعیین کننده ای را برایشان بازی می کنید. این شمائید که واسطه ی جناح های مختلف ایشان و مردم در حال طغیان گشته اید! این شمائید که با ائتلاف با “جناح خوب و مترقی” سرمایه داری، جوانانی را که می توانند با سمتگیری به منافع پرولتاریای ایران توان مبارزاتی خود را در سازماندهی و تبلیغ و ترویج در میان کارگران بگذرانند، در “جبهه ها” و “ائتلافات” و دیگر تشکلاتِ همزیستی با لیبرال ها و اصولگرایان به سمت تامین منافع سیاسی ایشان مشغول کرده اید!

اینک طبقه کارگر ایران در شرایط تفرقه به سر می برد و هنوز نتوانسته است خود را در تشکلات فراگیر و مستقلی بمثابه ی یک طبقه سازماندهی کند. در چنین شرایطی، همانطور که در مانیفست حزب کمونیست آمده است” نزدیک ترین هدف کمونیست ها همان است که دیگر احزاب پرولتری در پی آنند: یعنی متشکل ساختن پرولتاریا بصورت یک طبقه….” (2). این وظیفه برای کسانی که تنها تعلق خاطرشان پیشبرد مبارزه طبقاتی پرولتاریا است، بسیار واضح و روشن است. در شرایط بحرانی کنونی، گر چه پرولتاریای ایران در تمامی ِ اصناف و تیره ی شغلی مشغول به مبارزه است، اما هنوز نتوانسته به صورت یک طبقه در مقابل سرمایه قد علم کند. حتا در یک واحد تولیدی نیز دیده ایم که تنها در شرایط خاصی است که فعالان کارگری با توده های کارگر متحد می گردند و پس از فروکشی مبارزه دوباره متفرق گشته و هیچ ساختار دائمی ای را بر جای نمی گذارند. مثلا تجربه سندیکای کارگران شرکت واحد را در نظر بگیریم. این نهاد تنها در شرایط خاص زمستان 84 توانست نقش یک سندیکای واقعی را داشته باشد اما به سرعت تبدیل به محفلی از چند فعال کارگری شد. تعدادی از فعالان کارگری که به “سندیکالیسم” و “تردیونیونیسم” متهم هستند، و بعضا به القاب خود افتخار نیز می کنند، نکته ای را متذکر می شوند که بنظر من بسیار اساسی است. آنها این عدم موفقیت را به برخی از رهبران سندیکا نسبت می دهند که با دیدگاه اشتباه خود این تشکیلات را به بیراهه کشاندند. گو اینکه نظرات ارائه شده از طرف خودشان نیز که در شکل “راه حل” مطرح می گردد دارای همان نقطه ضعف می باشد، اما این منکر واقعیت داشتن نقطه ضعف فعالین کارگری ما در چنین مقطعی نمی باشد. متاسفانه تحت تاثیر نظرات رویزیونیستی ای چون “دمکراسی نوین” و یا اشکال روسی آن، فعالین کارگری ما بیش از آنکه به دنبال منافع توده ی طبقه کارگر باشند، خواهان سازماندهی کارگران برای پیشبرد مقاصد سیاسی جمع های خود می باشند. گو اینکه این فعالین دارای نقطه نظرات سیاسی متفاوت و متنوعی هستند، اما در اینکه به توانایی مبارزاتی طبقه کارگر برای رسیدن به منافع و اهداف طبقاتی اش اعتقاد نداشته و رسیدن به چنین اهدافی را تنها از کانالِ ائتلاف با جناحی از بورژوازی می دانند، با هم متفق اند. “انقلابیون”(!) آن را در ائتلاف با رادیکالیسم لیبرالی و امپریالیسم برای “تغییر رژیم” دانسته و گروه مخالف همان را در ائتلاف با جناح های هیئت حاکمه و مقابله با امپریالیسم دنبال می کنند. اما هیچیک از ایشان به دنبال استقلال تشکیلاتی و سازمانی پرولتاریای ایران برای پیشبرد منافع خودش نمی باشد.

همین دیدگاه ها بود که در انقلاب 57 نیروهای چپ را به دنبالچه ی جناح های سرمایه داری کشاند. در زمانیکه مبارزات خودبخودی طبقه کارگر ایران شوراهای کارخانه ها را تشکیل داده بود و هسته های شوراهای محلی در شکل “کمیته های مسلح ” قدرت را در شهرها و روستاها قبضه کرده بودند، نیروهای چپ، در عوض پیوستن به این نهادها و سعی در تثبیت نمودن آنها بمثابه ی حکومت طبقه کارگر ، با خالی کردن صحنه هایی که پرولتاریایِ در حال مبارزه نیاز به ایشان داشت، به خیال استفاده از اختلافات جناح های بورژوازی ملی و خرده بورژوازی به حمایت از ایشان برای کسب قدرت سیاسی بودند. در صورتیکه پرولتاریا قدرت واقعی را کسب کرده بود، اما خودش هم از این واقعیت خبر نداشت. اما جناح های بورژوازی کاملا به آن واقف بودند. جناحی از بورژوازی به رهبری بازرگان خواهان خلع سلاح و انحلال کمیته ها و شوراها بود و جناح سنتی تر به رهبری مذهبیون و در راس ایشان خمینی به دنبال مهار و استفاده از ایشان علیه رقیب سیاسی و خودِ طبقه کارگر بود. و دیدیم که بالاخره قدرت به دست قوی تر افتاد. یعنی جناحی که سازمان های اجتماعی پرولتری و مردمی مسلح را به انقیاد خود در آورده بود.

البته در زمان انقلاب 57 در جنبش چپ دیدگاه مسلط و متکی به سوسیالیسم علمی و علم مبارزه طبقاتی وجود نداشت تا بتواند تحلیلی صحیحی نسبت به شرایط متحول مبارزه طبقاتی ارائه داده و نیروها ی پرولتری، اعم از کارگران و روشنفکران را برای تثبیت حکومت شوراها متحد سازد، همانطور که امروز نیز گروه و جمع منسجمی، از لحاظ نظری و سازمانی وجود ندارد تا در جهت دادن به مجامع کارگری و روشنفکری ِ مدعی به حامیان منافع کارگران سمت و سوی ایجاد استقلال طبقاتی پرولتاریا را دهد. اما هنوز شرایط مبارزه ی طبقاتی به اوضاعی نرسیده تا فرصت را از دست رفته بدانیم. ما روشنفکران چپ می بایست وظیفه خود را برای اولین بار در تاریخ این مملکت بازی کنیم. و وظیفه ی ما در پراتیک یاری رساندن به سازماندهی طبقاتی کارگران است. و از لحاظ نظری، مبارزه ی ایدئولوژیک با تمامی دیدگاه هایی که می خواهند دوباره توان جنبش کمونیستی را در جبهه ها و ائتلافاتِ “ضد امپریالیستی” و “ضد اصولگرایی” به هرز برند.

اتحاد-مبارزه-پیروزی!

نان-مسکن-آزادی!

(1) طعنه به آزاد اعلام شدن خرید کامپیوتر در کوبا

(2) مانیفست حزب کمونیست، قسمت دوم: پرولترها و کمونیست ها

Be the first to comment

Leave a Reply

Your email address will not be published.


*