انقلاب و ضدانقلاب

سیر قطبی شدن جامعه ایران موضوعی است که چند سالی مرا به خود مشغول داشته و در غالبِ مقالاتم به این پدیده و عواقب اش پرداخته ام.  اینکه چگونه حکومت مطلقه در اثر این روند مجبور شد در برابر جناح لیبرال حکومتی عقب نشینی کرده و نظرگاه اصلاح طلبان را برای مدتی تحمل کند و سپس در تداوم این روند اجباراً به تفکیکِ برنامه هایِ اقتصادیِ لیبرالیسم و اصلاحاتِ سیاسی ِ آن پرداخت و در حالیکه چهار نعل به سویِ خصوصی سازیِ و جهانی شدنِ نولیبرالیستی روی آورد، در جهت مسدود سازیِ فضایِ سیاسی و سرکوب تحرکاتِ اجتماعی قدم برداشت.  و آنگاه چگونه نیاز به بقاء وادارش ساخت تا در ترکیبِ قدرت تغییراتی داده و راه را برایِ “سپاه” و “کودتایِ خزنده” باز کند.  و بالاخره در تابستان گذشته ،تنها چند روز پس از پیروزی احمدی نژاد (تیر و مرداد  84 ) در دو مقاله یِ “احمدی نژاد، ازهاریِ بی ستاره” و “دولت احمدی نژاد، طبل تو خالی” گفتیم که این سیاست نیز با تداوم روندِ دو قطبی شدنِ جامعه محکوم به شکست خواهد بود و جامعه یِ ایران به سمت فروپاشی ِ قدرت حاکم به پیش خواهد رفت.

قطبی شدنِ شرایط اجتماعی امری نیست که اراده یِ یک فرد یا گروه و یا حتی یک طبقه بتواند از تداومش جلوگیری کرده و یا از عواقبِ آن بگریزد.  این روند برخاسته از تضادی است که در دل نظام سرمایه داری(بومی و جهانی) نهفته است.  تاریخ نیز راه حل این تضاد را بر دوش نیرویی قرار داده که در حفظِ روابط و مناسباتِ حاصله از این نظام منفعتی نداشته و خواهانِ دگرگون سازیِ بنیادین آن است.  خوشبختانه در ایران امروز، چنین نیرویی حاضر بوده و ضرورتِ بقاء وادارش ساخته تا پس از قریب به 30 سال از خوابِ زمستانی بیدار شده و به میدان مبارزه یِ طبقاتی نظری بیافکند.  این نیرو، نیرویِ طبقه یِ کارگر ایران است که به شکل جنبش جوانان (دانشجویی)، زنان و مردان کارگر ظاهر گشته و از لحاظ کمٌی، به تنهایی، اکثریت غالبِ جمعیت را، چه در شهر و چه در روستا، تشکیل داده و همراه با دیگر زحمتکشانِ این دیار، شاید تا 90 در صد جامعه را در بر گیرند.

پس دو قطبی شدن جامعه یِ طبقاتی ایران به معنی ِ رو در رو قرار گرفتن ِ طبقه یِ کارگر با کلیٌت نظام سرمایه داریِ حاکم است.  اگر ما این واقعیت را درک کنیم و به ضرورتِ برخاسته از آن اندیشیده و آگاه گردیم، خواهیم توانست از تجارب سیاسی و اجتماعی خود استفاده کرده و چه از دریچه یِ نظری و چه از لحاظ عملی به نیرویی که طرفدار آن هستیم یاری رسانیم.

 

انقلاب و ضد انقلاب

 

قبل از هر اقدام مؤثری ما باید با تحلیل مشخص از شرایط مبارزه یِ طبقاتی آغاز کنیم.  همچنین باید دقت داشته باشیم که در ارائه یِ چنین تحلیلی، خود را در زندانِ واژه ها و تعاریفِ مطلق و توهماتِ ناشی از آن قرار ندهیم.  “انقلاب و ضد انقلاب”،”خلق و ضد خلق”، “ارتجاع و ترقی” و خلاصه تمام واژه هایی که تا کنون برای بیان واقعیت صف بندیِ اقشار و نیروهایِ اجتماعی ِ درگیر در مبارزه یِ طبقاتی ساخته شده اند، همه و همه برای توضیح پدیده ها و شرایطِ عینی ِ رفتار و مناسباتِ آنان در گیر و دار ِ جامعه بوده و به خودیِ خود و مجرد از این واقعیات، دارایِ اعتبار و مفاهیم مطلق نمی باشند.  پس باید سعی کنیم که در ارائه یِ تحلیل ِ خود، حتی المقدور از گرفتار شدن در واژه هایِ بی معنی و تعاریفِ نا معتبر بپرهیزیم.

از آنجایی که نظام مسلط بر جامعه یِ ما و جامعه یِ جهانی نظام سرمایه داری است که بر مبنایِ مالکیتِ خصوصی ِ افراد و گروه ها و دولت ها بر ابزار تولید قرار گرفته است و خود را بمثابه یِ تنها روابط و مناسباتِ طبیعی ِ مالکیت دانسته و مقدس می پندارد و جوامع را به دو گروه دارندگان و نداران تقسیم نموده است،  و همچنین از آنجائیکه چنین نظامی منافع اکثریتِ جامعه بشری را در نظر نگرفته و فقط به چگونگی ِ استخراج ِ هر چه بیشتر ِ ارزش اضافی از نیرویِ کار می اندیشد و توسعه یِ بشری را نیز از همین دریچه دیده و از تضادِ درونی ِ این نظام  که عامل بیکاری، فقر، بی خانمانی، فروپاشی نهاد خانواده و تخریبِ محیط زیست و فساد دولتی و شخصی و خلاصه تمام دردهایی که جامعه یِ بشری از آن رنج می برد، غافل است، همراهِ با خود نیرویی را بوجود آورده که هیچ منفعتی از حفظِ این نظام نمی برد و خواستار ِ دگرگونی ِ آن بوده و آگاهانه و ناآگاهانه به سویِ براندازیِ آن هدایت می شود.  چنین نیرویی که خواهانِ ایجادِ تحولی بنیادین در روابط و مناسباتِ تولیدی و ساختار طبقاتی آن در سطح بومی و جهانی می باشد را ما با واژه یِ “نیرویِ انقلاب” مشخص می سازیم.

پس “انقلاب” در مقطع کنونی جوامع بشری به فعل ِ دگرگونی ِ روابط و مناسباتِ سرمایه داری اطلاق می شود.  تعریفِ لنین نیز از “انقلاب”، که به معنی ِ انتقالِ قدرت سیاسی از یک طبقه به طبقه یِ دیگر است، از این لحاظ صحت دارد که با دگرگونی ِ ساختار حکومتی ِ سرمایه داری (الگویِ لیبرالی ِ قدرت)، دگرگونی در نظام سرمایه داری را آغاز می کند.  پس اینک به تعریفِ دیگری از “انقلاب” دست یافتیم که جهتِ تدقیق مفاهیم، آنرا “انقلابِ سیاسی” می نامیم که لحظه ای از کلیت “انقلابِ اجتماعی” است.  پس هنگامیکه واژه یِ “انقلاب” را به کار می گیریم، هر دویِ این مفاهیم در آن جای گرفته و نافی ِ هیچ یک از آنها نیست.

“ضد انقلاب” مخالفِ “انقلاب” است.  هر نیرویی که منافعش با حفظِ این نظام گره خورده و به هر دلیل و امتیازی نمی خواهد چنین مناسباتِ ناعادلانه ای دگرگون شود، نیرویِ “ضد انقلابی” نام می گیرد.  کلیه یِ نیروهایِ ضد انقلاب از تمامی ِ توان خود برای جلوگیری از وقوع ِ چنین رخدادی تلاش کرده و از هر حربه ای برایِ رسیدنِ به مقصود استفاده می برند.  یکی از این حربه ها مبارزه یِ ایدئولوژیک است.  پس مخدوش ساختن ِ معنی ِ واژه یِ انقلاب و آلوده سازی و تداعی اش با مفاهیمی چون “خشونت”، خونریزی” و “سلطه طلبی” و … تلاش ایدئولوژیکِ نیروهایِ ضد انقلاب برایِ سوء استفاده از تنفر مردم نسبت به چنین پدیده هایی، برایِ بازداریِ ایشان (طبقه کارگر) از رسیدن به درکِ منافع و رسالتِ تاریخی شان می باشد.  در صورتیکه با رجوع به واقعیت هایِ تاریخی جوامع ِ طبقاتی، در تمامی ِ مقاطع ِ مبارزه یِ طبقاتی در می یابیم که همواره این نیروهایِ ضد انقلابی بوده اند که با اعمالِ خشونت و خونریزی و سرکوب جنبش هایِ مردمی، سعی در حفظِ قدرت حاکمه و نظام مورد نظرشان داشته اند.

بطور مثال، همین انقلاب اواسطِ دهه یِ 50 در ایران که چیزی نزدیک به 4 سال به طول انجامید.  زمینه برای دگرگونی نظام حاکم با مهاجرت روستاییان زمین باخته به شهر آماده شد و تعجبی نداشت که اولین نشانه یِ آن در یکی از حلبی آبادهایِ شمالشرقی تهران، یعنی شمیران نو، خود را نمایان سازد.  شهرداری برای خراب کردنِ خانه هایِ ساخته شده در آن شهرک با بولدزر به تخریب آنها پرداخت و گذشته از تخریب اموال ایشان چندین زن و کودک را در زیر آوار گذاشت و به قتل رساند.  حمله یِ متقابل اهالی به پاسگاه و شهرداری محل و به آتش کشیدن آن تنها تخریب ساختمان و اموال دولتی را در پی داشت و هیچگونه تلفات جانی گزارش نشد.  تحرکاتِ انقلابی ِمتعاقبِ آن نیز به شکل تظاهرات هایی بود که بانک ها را به عنوان نمادی از نظام سرمایه داری مورد حمله و تخریب قرار می داد و هیچگونه تلفات جانی نداشت.  در مرحله یِ بعد شب هایِ شعر کانون نویسندگان بود و تحصن ها و اعتراضات دانشجویی و اعتصابات کارگری و سپس تظاهرات عمومی که بالاخره شاه را مجبور به فرار نمود و رژیم اش را فروپاشاند.  در تمامی گزارشاتی که مخابره می گشت، این حکومتیان بودند که به رویِ مردم شلیک کرده و خونشان را می ریختند.  اما قهر انقلابی ِ مردم خون کسی را نریخت.  تا آنکه تلاش هایِ شاپور بختیار نیز ناکام ماند و دوستانش در جبهه ملی و نهضت آزادی، نمایندگان سرمایه داران لیبرال، فوراً جای او را اشغال کرده و برایِ جلوگیری از پیشرویِ انقلاب و انقلابیون واسطه یِ مذهبیون ارتجاعی و غرب گشتند، تا اینکه بالاخره معامله شان جوش خورد و از فرصتی که قیام زودرس 21 بهمن در اختیارشان قرار داده بود در روز 22 و 23 بهمن کودتایی را علیه نیروهایِ انقلابی به اجرا گذاشته و حکومت ضد انقلابی ِ مرکب از مذهبیون ارتجاعی و سرمایه داریِ لیبرال را جایگزین حکومت شاه نمودند.  در این مقطع بود که لیبرال هایِ حکومتی نیز لیبرالیسم خود را فراموش کرده و به قتل و عام انقلابیون پرداختند.  به غیر از تعدادِ معدودی از نظامیان و درباریان شاه بقیه یِ سرکوب ها از جنبش مردمی در ترکمن چای و کردستان و اعدام هایِ دستجمعی و بگیر و ببند جوانان و دانشجویان و روشنفکران انقلابی بود.  و این خشونت و خونریزی تا امروز ادامه دارد.  گورستان هایِ دستجمعی در اقصاء نقاطِ ایران شاهدِ این مدعی است.

اما، انحرافِ مطلق انگارانه یِ حاکم بر نیروهایِ چپ، با توسل به واژه ها و تعاریفی چون “خرده بورژوازی انقلابی”،”نیروهایِ خلقی”،”سرمایه داری کمپرادور و ملی” نسبت به واقعیات کور گشته و به علت “سانترالیسم غیر دمکراتیک” استالینی در روابطِ گروهی و حزبی، گوششان به فریادهایِ تجدید نظر در معانی و مفاهیم ِ واژگان کَر بود.  کم نبودند عناصری که در این گروه ها و سازمان ها فریاد می زدند:” آخر، بورژوازی ای که در سطح جهانی قیمت نفت را تعیین می کند و میلیاردها دلار بودجه مملکت و هزاران میلیارد دلار از منابع و مؤسسات ملی را زیر کنترل و نظارت برده، “خرده (؟!!)بورژوازی” می شود؟ و پتانسیل انقلاب دارد؟”  اما دیدگاه مطلق گرا که به همان تعاریف انتزاعی از واژگان دلبسته بود. در آن روزها، دولتی کردن بانک ها و صنایع  را که برای نجاتِ سیستم بانکی از ورشکستگی بود اقدامی “انقلابی”! معرفی می کرد و تمامی تلاش هایِ خشونت آمیز و خونین و اعدام ها و سرکوب های اردوگاه ضد انقلاب برای حفظ قدرت و نظام سرمایه داری را صرفاً یک “انحراف” از انقلاب و حرکت “نوسانی” خرده بورژوازی انقلابی می دانست.

آری!  این انقلاب نبود که اعمال خشونت آمیز و خونریزی را استراتژیِ خود برایِ خروج از بحران قرار داده بود.  این حکومت ضد انقلاب به رهبریِ مرتجعین مذهبی و بورژوازی لیبرال بود که چون سلاخان کشتارگاه به جان مردم انقلابی افتاده بودند.

امروز نیز ما با همان گروه هایِ ضد انقلابی روبرو هستیم.  تنها جایِ مرتجعین با یکدیگر عوض شده است.  اگر تا دیروز سلطنت طلبانِ طرفدار حکومت پهلوی در حاکمیت قرار داشتند و ارتجاعیون مذهبی و لیبرال ها در صف اپوزیسیون، اینک طرفداران سلطنت غیر موروثی ِ ولایت فقیه و لیبرالهای حکومتی در رأس اند و مرتجعین طرفدار حکومت موروثی در صف مدعیون.  اما آنچه هنوز تغییر نکرده، ماهیت ضد انقلابی ِ تمامی ایشان است.  هنگامیکه صحبت از حفظ نظام و سلسله مراتبِ سرمایه داری است، ایشان تنگ در آغوش یکدیگر قرار گرفته و در مقابل نیروهایِ انقلاب صف آرایی می کنند.  پس جایِ تعجب ندارد که اردوگاه انقلاب و نماینده یِ نظریِ آن، یعنی جنبش چپ انقلابی(رادیکال)، بخصوص پس از ضربِ شصتِ 15 آذر در دانشگاه تهران و تهاجم پلی تکنیک، نیروهایِ ضد انقلابی، اعم از مرتجعین حاکم و غیر حاکم و لیبرالهای متنوع ِ “چپ”(!) و راست را در مقابله با، و هجوم به خود می یابند.  از رهبر مذهبی و رییس جمهور و پوپولیستی چون منوچهر محمدی و “جبهه پوپولیست ها”(دمکراتیک؟!) و لیبرال های رنگارنگ و “دمکراسی خواه(!)” گرفته تا “چپ(!)” لیبرال و سوسیال دمکرات و جانورهایِ دیگر!  همه و همه در برابر نیروهایِ طرفدار دگرگونی ِ نظام حاکم بر جامعه صف آرایی کرده اند.

رفیق صادق نوابی در مقاله یِ “باز هم ما”، به درستی اشاره می کند که ایشان ترسشان از “شبح ِ لنین” نبوده، بلکه هراسشان از اوج گیریِ مبارزاتِ اجتماعی و دمکراتیک طبقه یِ کارگر است.  تحرکاتِ ذاتاً انقلابی ِ توده هایِ مردم، همراه با رشد سریع ِ نمایندگانِ نظری آن، رعشه بر اندام “شاه” و “شیخ” و نوچه هایِ لیبرال و دمکراسی خواه شان انداخته است.  باز هم رفیق نوابی درست می گوید که این هراس کاملاً موجه است.  چرا که تهاجم نیروهایِ انقلابی ِ جامعه، در حال حاضر، و تحت تأثیر ِ روندِ قطبی شدنِ جامعه، نه تنها حکومت سرمایه داران را، بلکه تمامی ِ روابط و مناسبات این نظام و امتیازات قشری و طبقاتی را هدف گرفته است.

می بینیم که اتحاد نامقدس ِ “شاه” و “شیخ” در مقابل ِ ملت انقلابی ِ ایران دارایِ توجیهِ تاریخی و اجتماعی بوده و نه تنها تصادفی در کار نیست، بلکه این هم آغوشی امری نا گریز و غیر قابل اجتناب است.

اما، واژه یِ “دمکراسی خواهی” در هیچ مقطعی توجیه با ثبات و عینی ای نداشت و به همان سرعتی که واردِ فرهنگِ سیاسی ما گشت، به همان سرعت نیز تغییر معنی داد.  به یاد دارم حدود 5 سال پیش، واژه یِ “دمکراسی خواهی” برای مشخص ساختن ِ نیروهایی به کار می رفت که در مقابل پارلمانتاریسم ِ (اصلاح طلبی) لیبرالیسم موضع گرفتند.  یعنی هنگامیکه تحت تأثیر ی روند قطبی شدن جامعه، سیاست اصلاح طلبی با فضاحت هر چه تمامتر به شکست انجامید و تعدادِ زیادی از طرفدارانِ آن زمان نا آگاه ایشان، به مخالفتِ با این جریان پرداخته و سیر جدایی را پیش گرفتند.  ایشان واژه یِ  “دمکراسی خواهی” را اختراع کرده و رویِ خود گذاشتند.  باز هم در تداوم روند قطبی شدنِ جامعه، ایشان نیز به دو جناح راست و چپ تجزیه گشتند و هر یک به قطبِ مناسبِ حالِ خود سمتگیری نمودند.  آن بخش از ایشان که به جناح چپ پیوست، خواهی نخواهی تابع میراث غنی ِ یکصدو پنجاه ساله یِ آن قرار گرفت و دمکراتیسم انقلابی را نقشه یِ راه خود نمود.  نیرویِ راست آن نیز، همین که به خود آگاه گشت، پشیمان از گسستِ اولیه، به اصل ِ خود رجوع کرده و با دیگر لیبرال ها، به آغوش ِ نیروهایِ ارتجاعی در اردوگاهِ ضد انقلاب رفت.  حمایتِ مجددِ ایشان از شرکت در انتخابات و رأی دادن به هاشمی ِ رفسنجانی و دیگران، مدرکِ مستندی از این سمتگیری و هم آغوشی است.

دیگر، واژه یِ “دمکراسی خواهی” بیانگر اتحادِ نامقدس ِ نیروهایِ لیبرال و ارتجاعیونِ غیر ِ حاکم شده است.  ایشان در محافلی چون “نشست لندن”،”جنبش رفراندوم”، و دیگر اتحادها و ائتلاف ها، اعم از سوسیال دمکرات ها و نو لیبرال ها، دست گدایی به سویِ معبود خود، آمریکا، دراز کرده اند.  نا گفته نماند که جناحی در حکومت نیز، چون مرعشی و رضایی، همراهِ با معین و جبهه مشارکت و نهضت آزادی نیز دَم از “دمکراسی خواهی” می زنند.

نتیجه یِ این پیوند ها نیز بسیار افشاگرایانه است.  نفوذ اخلاق ارتجاعی در این “دمکراسی خواهان”کاملاً عیان و آشکار گشته است.  امروزه در میانِ ایشان آویختن ِ حلقه یِ نوکری و بندگی ِ آمریکا و حضور در بستر یار(جلسه وزارت امور خارجه آمریکا) از افتخاراتشان گشته است.  یکی از همین راست گرایانِ “دمکراسی خواه”، از حزب دمکراتِ ایران، به ما فخر می فروخت که شاهزاده یِ بی تخت- رضا پهلوی – به ایشان قول داده است که نامشان را در صحن ِ کنگره یِ آمریکا مطرح کند و با بادی در غبغب می گفت: من کم کسی نیستم! (دست بوس بودی و رفته ای پا بوس کرده ای —- خاکت به سر، ترقی ِ معکوس کرده ای)

گروهی از ایشان به پابوسی ِ ارباب رفته و در جلسه ای با نمایندگانِ وزارت خارجه یِ آمریکا اظهار بندگی نموده و سهم خود را از ته مانده یِ سفره یِ ارباب تقاضا نمودند.  جالب اینجاست که “قهرمانان حقوق بشر!” به ایشان توصییه کردند که تلاش برایِ احقاقِ حقوق بشر را رها کرده و به مسئله یِ هسته ای بپردازند.  شنیدیم که یکی از این بینوایان از آمریکایی ها سوأل کرده که “چرا شما حکومت ایران را ساقط نمی کنید؟” و این نماینده یِ آمریکا بوده که به این بی شعور تذکر داده که “همیشه خواستن، توانستن نیست!”  بالاخره هر غلام بچه ای فکر می کند که اربابش دارایِ قدرتِ مطلق است و این ارباب است که به آن بچه حالی می کند که قدرتش محدود و نسبی است.

نمونه یِ بارز دیگری از نفوذ فرهنگِ ارتجاعی در این دمکراسی خواهان، هم نشینی و همکاری با عوامل شناخته شده یِ حکومتی و امنیتی می باشد.  همان عنصری که نو لیبرال هایی چون ریچارد پرل و مایکل لدین از دستگاه امنیت قضایی ایران به عاریه برده است.  این “دمکراسی خواهان” چون روسپی هایِ بی شرم و حیایی شده اند که دیگر حتی سعی در  پنهان ساختن ِ روابطِ حرفه ای خود و زر خریداران شان ندارند.

به هر حال به نظر من، واژه یِ “انقلاب” و “ضد انقلاب” است که می تواند در حال ِ حاضر  به ما کمک کند تا از اردوگاه هایِ متخاصم در نبرد طبقاتی، در تحلیل هایِ خود، تصویر واضح تر و روشن تری ارائه دهیم.  با کمک گرفتن از این واژگان و مفاهیم، خواهیم توانست با تحلیل مشخص از شرایط مشخص، توان تاکتیکی و استراتژیکِ این اردو گاه ها را درک کرده و متناسب با آن، راه هایِ تقویتِ گروه هایِ اجتماعی ای را که به ایشان سمتگیری نموده ایم تدوین کرده و ارائه دهیم.

 

13/10/1385

 

Be the first to comment

Leave a Reply

Your email address will not be published.


*